از قاب نگاهم که محدود است و تا جایی می توان دید. گویی که هر چه خاهم می بینم و هر جه نا خوشایندم باشد نمی نگرم. حیف که این ذهن مغرور سوار بر قلب ساده ام است. ذهنی که برای کار هایش دلایلی می یاورد و گویی در مقابل خودم است . انگار که یک فرد جدا از من است.
ذهن ویرانگر چرا خانه خرابی می کنی
قلب بیمارم را ز خود همی فراری می کنی
هر چه گویم این رهت ره سعادت نیست
ولیکن،ظالمی و هر چه خواهی میکنی
برچسب:
نویسنده: نگار کمالی